الشيخ الصدوق ( مترجم : كمره اى )

47

كمال الدين وتمام النعمة ( فارسي )

آرى من دعبلم - تمام اين قصيده را براى من بخوان . دعبل تمام قصيده را براى او خواند و او دستهايش را باز كرد و دست همهء كاروان را باز كرد براى احترام دعبل هر چه از آنها گرفته بودند به آنها رد كرد و دعبل طى مسافت كرد تا وارد قم شد و اهل قم از او خواهش كردند كه قصيدهء خود را براى آنها بخواند به آنها دستور داد در مسجد جامع گرد آيند چون جمع شدند بمنبر بالا رفت و آن قصيده را براى آنها خواند مردم قم مال و خلعت بسيارى به او بخشيدند و به آنها خبر رسيد كه جبه اى از حضرت رضا گرفته است از او درخواست كردند كه آن را ببهاى هزار دينار زر به آنها بفروشد و نپذيرفت و گفتند قدرى از آن را به هزار دينار بما به فروش و باز نپذيرفت و از قم كوچ كرد و چون از آبادى شهر بيرون شد جمعى از جوانان عرب او را احاطه كردند و جبه را از او گرفتند ، دعبل بقم برگشت و از آنها خواهش كرد كه جبه را به او برگردانند جوانها نپذيرفتند و به حرف مشايخ در اين موضوع گوش ندادند بدعبل گفتند دست تو بدان جبه نميرسد همان هزار دينار بها را بگير و او قبول نكرد و چون از دسترسى بجبه نوميد شد از آنها خواهش كرد يك مقدارى از آن را به او بدهند آنها قبول كردند و مقدارى از آن را به او دادند و بجاى باقى هزار دينار بهاى آن را به او پرداختند ، دعبل به وطنش برگشت و ديد دزدها هر چه داشته برده‌اند و آن صد دينار حضرت رضا را فروخت هر دينارى به صد درهم و از اين راه ده هزار درهم براى او وصول شد و ياد فرمودهء حضرت افتاد كه به زودى محتاج اين پول ميشوى . دعبل كنيزى داشت كه بسيار در دلش جا داشت و آن كنيز به چشم درد سختى گرفتار شد و پزشكان بالين او آمدند و گفتند چشم راستش درمان پذير نيست و از ميان رفته و چشم چپش را ما علاج ميتوانيم